چقدر زود گذشت...

چقدر همه چیز زود گذشت... . نمیدونم چند وقته که پست جدید نذاشتم. ولی امروز واقعا دلم میخواست حرفم رو از طریقی بگم.. حالا چه روی کاغذ و یا چه توی وبلاگ...

داشتم خاطراتم رو مرور میکردم... خاطره با یه دوستی که تا چندین سال آیندمون رو با هم برنامه ریزی کرده بودیم... ولی حتی نمیدونم چه جوری بعد از چند ماه کوتاه دوری، همه چیز عوض شد... . یه بار خواستم به حرمت سال های قبل دوستیمون پا پیش بذارم و دلیل این دوری رو با هم حل کنیم... گفت فکر میکنه و جواب میده... جوابی نداد و منم غرورم اجازه نمیده دیگه چیزی بگم....

الان هم چون خیلی از گذشتم و خاطرات خوش نوجوونیم باهاش بوده داره گذشتمو خراب میکنه.... نمیتونم برگردم و با خیال راحت و با تبسمی روی لبهام گذشته رو بخونم...

نمیدونم چیکار کنم....

(در ضمن اضافه کنم که طرف دوستم بوده توی یه مقطع تحصیلی...)

/ 0 نظر / 69 بازدید