چند روز پیش، یکی از دبیرامون که عاشقانه کارش رو دوست داره و با اینکه حسابی سخت گیره و پدر همه رو در میاره(البته درس دادنش هم عالیه) بعد از دادن تمرین، گفت:آی قلبم و سرش رو روی میزش گذاشت.(نه بابا نمرد!!!)
کسی خیلی تحویل نگرفت اما یکی دو دقیقه که گذشت، سرش رو بالا نیاورد. توی کلاس همهمه ای بوجود اومد. همه با کناری هاشون آروم صحبت می کردند و با نگرانی به دبیر چشم دوخته بودند..... همه مات بودیم . چون قبلا هم عمل قلب داشتند و ....
بالاخره سرش رو بلند کرد و گفت: یکی برام آب بیاره... بعد از چند ثانیه یکی از بچه ها بیرون دوید تا آب بیاره... یک از دبیرا هم که توی راهرو بود توی کلاس اومد و گفت که کلاس رو تعطیل کنیم... اما... دبیری که حالش بد شده بود، درحالی که اشک توی چشماش جمع شده بود و از درد قلبش رنج می کشید، گفت: نه...هنوز یک نکته رو بهشون نگفتم...
خلاصه دبیری که سر کلاسمون اومده بود نذاشت که نکته رو بهمون بگه و کمکش کرد که بیرون بره.... خدا ایشالا کمکش کنه هر چی زودتر حالش خوب بشه... من که خیلی دوستش دارم...عاشقشم......
حالا این وسط وقتی دبیر سرش رو روی میز گذاشته بود یکی از بچه ها به خدا قول داده بود که اگه حال دبیرمون خوب بشه و سرش رو از روی میز بلند کنه تمام درساش رو میخونه!...همون موقع هم دبیره سرش رو بلند کرد و گفت که یکی براش آب بیاره.... هه!هه!هه!هه!هه!هه!















